سه شنبه, 10 فروردين 1400 22:35

مراسم دفن "من نمی توانم " مطلب ویژه

نوشته شده توسط
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

کلاس درس چهارم "دانا" همانند کلاس های دیگری که دیده بودم به نظر می آمد . دانش آموزان در پشت میزهای پنج ردیفه نشسته بودند. میز آموزگار جلو کلاس و رو به رو به شاگردان قرار داشت . تخته اعلانات نصب شده به دیوار حاوی نمودار پیشرفت تحصیلی دانش آموزان بود.از بیشتر جهات نمونه ای بود از کلاس درس سنتی . نخستین باری که به آنجا وارد شدم ، چیزی متفاوت به نظر می آمد. چنین می نمود هیجانی نهانی بر کلاس حکمفرماست .


"دانا" آموزگار کارکشتۀ مدرسه شهر کوچک میشگان بود که دو سال دیگر بازنشسته می شد. افزون بر این ، او از اعضای داوطلب طرح پرورش کارمندان سراسر کشور به شمار می آمد که من به ترتیب آن را داده بودم . مفاد درسی ، هنرهای کلامی بود که دانش آموزان را قادر می ساخت در مورد خودشان احساس خوبی داشته باشند . و زمام اختیار زندگی خود را در دست گیرند . کار دانا این بود که در جلسات آموزشی شرکت کند و نظریاتی را که عرضه می شود ، به مورد اجرا گذارد . کار من بازدید از کلاس ها و تشویق به کارگیری آن نظریات بود . من بر روی یک صندلی خالی در انتهای اتاق نشستم و نظاره کردم . همه شاگردان موضوعی واحد را پی گرفته بودند . ورقه ای کاغذ جلو خود گذاشته بودند و افکار و عقاید خود رامی نوشتند .دانش آموز ده ساله ای که نزدیک من نشسته بود ،ورقه ای را با "من نمی توانم"پر می کرد.
"من نمی توانم توپ فوتبال را به خط دومی بزنم."
"من نمی توانم تقسیم بیش از چهار رقمی را انجام دهم."
" من نمی توانم رفیقم را وادار کنم که دوستم بدارد."
ورقۀ او به نیمه رسیده بود و به نظر نمی آمد که مطلبش تمام شده باشد و او با پشتکار ادامه می داد.
از کنار ردیف صندلی ها به راه افتادم و به ورقه های شاگردان نظر انداختم .
هر کس جملاتی درباره کارهایی که نمی توانست انجام دهد، می نوشت .
"من نمی توانم ده بار بالانس بزنم ."
"من نمی توانم فقط یک دانه کلوچه بخورم ."
حس کنجکاویم برانگیخته شد ، از این رو تصمیم گرفتم موضوع را از آموزگار جویا شوم. وقتی که به او نزدیک شدم ، دیدم او هم مشغول نوشتن است . احساس کردم بهتر است مزاحم نشوم.
"من نمی توانم مادر "جان" را وادار کنم که به گردهمایی آموزگاران بیاید."
" من نمی توانم دخترم را وادار کنم که به اتومبیل بنزین بزند."
"من نمی توانم آلن را متقاعد کنم که به عوض مشت ، از کلمات استفاده کند."
با به نتیجه نرسیدن در مورد دانستن این که چرا شاگردان و آموزگار به جای نوشتن جمله های مثبت با "می توانم " عبارات منفی به کار می بردند ، به سر جای خود برگشتم و به نظاره ادامه دادم ، دانش آموزان به مدت ده دقیقه دیگر نوشتند . اغلب ورقه خود را پر کردند و بعضی ، به پر کردن ورقه ای دیگر پرداختند.
" نوشتن ورقه ای را که دارید تمام کنید و ورقۀ دیگر را شروع نکنید."
این دستوری بود که دانا برای خاتمه کار داد . سپس از دانش آموزان خواسته شد ورقه هایشان را تا کنند و به جلو بیاورند .شاگردان ، وقتی که به جعبۀ کفش خالی گذاشتند .
وقتی که تمام اوراق شاگردان جمع شد ، دانا ورقۀ خود را نیز به آن اضافه کرد. سپس در جعبه را گذاشت و آن را زیر بغلش قرار داد و از اتاق بیرون و به راهرو رفت . دانش آموزان به دنبال آموزگار رفتند و من هم آنان را دنبال کردم .
همگی در نیمۀ راهرو ایستادند . دانا به اتاق سرایدار وارد شد و با یک بیل بیرون آمد .در یک دستش بیل و در دست دیگر جعبۀ کفش را گرفته بود . دو نفر از شاگردان را از ساختمان مدرسه بیرون برد و به دورترین نقطۀ زمین بازی هدایت کرد . آنان در آنجا به کندن زمین پرداختند .
آنان می خواستند " من نمی توانم " هایشان را دفن کنند . کندن زمین بیش از ده دقیقه به درازا کشید ، زیرا اغلب کلاس چهارمی ها هم می خواستند در کندن زمین سهمی داشته باشند . زمانی که عمق گودال به حدود یک متر رسید از کندن دست کشیدند . جعبه را در انتهای گودال قرار دادند و آن را به سرعت با خاک پر کردند .
سی و یک نفر ده و یازده ساله در اطراف گور تازه ایستادند . هر کدام دست کم یک صفحه " من نمی توانم " در آن جعبۀ کفش زیر خاک داشتند ؛ همین طور هم آموزگارشان.
در این لحظه آموزگار اعلام داشت :" بچه ها ، دستهایتان را به هم بگیرید و سرهای خود راخم کنید ." دانش آموزان اطاعت کردند . بی درنگ دایره ای به دور قبر تشکیل دادند و سرهایشان را خم کردند و منتظر شدند و دانا ، نیایش را آغاز کرد.
" دوستان ، ما امروز هم جمع شده ایم تا خاطرۀ " من نمی توانم " را گرامی بداریم . هنگامی که او بر زمین با ما بود ، با زندگی همه ارتباط داشت ، با بعضی ها بیشتر از دیگران . نام او را متأسفانه در هر جایی عنوان می کردند – مدارس ، انجمن های شهر ، مراکز ایالات و آری ، حتی در کاخ سفید.
" ما برای " من نمی توانم " آرامگاهی ابدی فراهم کرده ایم با کتیبه ای بر روی آن . او باز ماندگانی خواهر و برادر دارد، همچون :" من می توانم "؛ من می خواهم " و من فوراً می خواهم " آن ها به اندازۀ خویشاوند خود معروف نیستند و مطمئناً هنوز به اندازه او قدرت ندارند. شاید روزی ، با کمک شاه ، آن ها حتی اثری بزرگتر در جهان بر جا می گذارند.
"امیدوارم" ، "من نمی توانم " در خواب ابدی خود آسوده باشد و امید که هر فردی زندگی خود را بهبود بخشد و د رغیاب او به پیش رود . آمین"
هنگامی که به این نیایش گوش فرا می دادم ، مطمئن بودم که این دانش آموزان هرگز این روز را فراموش نخواهند کرد. آن عمل نمادین بود و استعاره ای برای زندگی . این تجربه ای است برای قسمت راست مغز که در ذهن آگاه و نا آگاه باقی خواهد ماند .
نوشتن " نمی توانم ها "، به خاک سپردن آن ها و شنیدن نیایش گامی مهم بود که آن آموزگاربرداشت ، ولی کار او هنوز تمام نشده بود . وی در خاتمۀ نیایش شاگردان را به کلاس درس برگرداند تا آنان را از مطلبی دیگر آگاه سازد.
آنان درگذشت " من نمی توانم " را با شربت و میوه جشن گرفتند . قسمتی از جشن این گونه بود که دانا ، یک سنگ قبر بزرگ از کاغذ کاهی درست کرد و کلمات " من نمی توانم " را در بالا، "خدایش بیامرزد" را در وسط و تاریخ وفات در پایین نوشت .

سنگ قبر کاغذی در بقیۀ مدت سال در کلاس درس دانا آویزان بود . گاه که شاگردی این موضوع را از یاد می برد و می گفت : " من نمی توانم "، دانا فقط به علامت وفات اشاره می کرد، آن گاه دانش آموز به یاد می آورد که من " نمی توانم " مرده است ، از این رو سخن خود را به بیانی دیگر می گفت .
من از شاگردان دانا نبودم . او یکی از شاگردان من بود. با وجود این ،آن روز من درسی فراموش نشدنی از او فرا گرفتم .
حالا، پس از سالها ، هر گاه که عبارت " من نمی توانم " را می شنوم ، منظرۀ مراسم خاکسپاری یاد شدۀ شاگردان سال چهارم در نظرم مجسم می شود و مانند آن شاگردان به یاد می آورم که " من نمی توانم " مرده است .
چیک مورمان
کتاب سبز زندگی 1 به کوشش محمود معین مهر

تعداد بازدیدکنندگان 130 نفر آخرین ویرایش در سه شنبه, 10 فروردين 1400 22:40
اعتمادی

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

نظرات (0)

0 از 5 براساس 0 رای
هنوز نظری ارسال نشده است

  1. بهتر است نام و نظر خود را فارسی تایپ کنید ( برای انتشار سریع نظر یا افزودن فایل پیوست، باید وارد حساب کاربری خود شوید )
Rate this post:
پیوست (0 / 3)
انتشار موقعیت
کد تصویری را وارد کنید

ارتباط با ما

 آدرس : تهران، میدان انقلاب، خیابان کارگر جنوبی، پایین‌تر از چهارراه لشکر، روبروی دانشگاه علامه طباطبایی (یا پمپ بنزین) کوچه شهید علی غیاثوند قیصری- بن بست آریا- پلاک 6 - زنگ سوم
مدیریت: 02155377676 - 09911135529
ایمیل: info@osveh.org ساعت کاری موسسه: شنبه تا چهارشنبه 8 الی 16

تماس با واحدهای اسوه

02155390120
02155482025
واحد وام، داخلی   1
واحد فرهنگی و ازدواج، داخلی   2
واحد رفاهی و خدماتی، داخلی   4

شبکه های اجتماعی اسوه

logo-samandehi

whatsapp telegram instagram baleh
Fatima Co